من از خودم میترسم
من از این هوای کفر آلود میترسم
من از کبوتر
از ماه
میترسم
چون غنچه روییده در باغچه
من از نوازش کودکانه میترسم
من میترسم
از خودم..
اگر انتخاب است،
اگر بر تلاش است،
من چه کم گذاشتم که نشد!
دیگر برای مصلحت جبری
چه حسابی ،چه کتابی، خدا؟

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
تمام غزل هایم را نذر کرده ام
و تمام نگاهم
من اینجا جز چشمان تو
چشم دیگری نمیخواهم
برای یافتن نگاهت چند شعر دیگر باید سرود؟
چند غزل ،چند قصیده؟
و برای گرفتن دستانت
چند زمستان دیگر؟
تک درختی را در کوچه پیر
عطر باغ همسایه
و تو که اینجایی
در جغرافیای دل من
راستی برای عاشق شدن دلت
چشمانم را نذر کرده ام !
تا تو باران شوی و بباری ...
ای بانوی باران
ببار بر من عاشق و نپرس!
رنگ عشق کهنه نخواهد شد
قسم بر عاشقان دیروز
که عشق را رنگ ، بی رنگ است
بگذار خیس شود تن من
ببار بر من
ببار ،بانوی باران
دوست داشتن را تکراری نیست
این وادی کوی عاشقان است و بس
عشق را تکراری نیست
و جان را
دستانت را به من بده
میخواهم برایت ریحان بچینم
تا عاشقی کنیم با بوی ریحان
و خدایی که همینجاست
بین دستان من و تو
سرد آرام و خیالی
شهر آدمهای بی باک
باز این توهم کذایی
قصه دلتنگی و خاک
غصه ی انسان ناپاک
خاک خواهد شد روزی
باد خواهد گفت روزی
عشق های این حوالی
دردسر های زیادی
شهر آدم های خواب و
گذشته های فراری
این وادی نه کم از خاک حجاز است
بگذار بشوید نفست را
هم دست و سر و پا و بدنت را
سری است نهفته در کعبه جان ات
عشقی است که وانده از تیر نگاه ات
با تارک مژگان سیه سر کردن
از مردمک دیده گذر کردن
از طواف خانه دوست بریدن
حتی ز پی ات از تو دل بریدن
اینجا نگه مردم عاشق بکشند
برگرد صدای این حقایق بکشند
برگرد به درون و احرام ببند
واجب نه! از پی دیدار ببند
زمزم که نجوشیده از دل خاک است
این معجزه از بای بسم الله است
در خود نگر و بسوی خود سنگ انداز
از زخم نترس هر چه بیش تر انداز
این خانه هم از خدا وشیطان شده است
این جان گهی زپی این گه آن شده است
این ذبح عظیم با سر بریدن نشود
تا جان نشود ذبح عید هم نشود ..
فریاد رسی در کار نیست
خودت اگر فریاد خودت را شنیدی
دیگران هم خواهند شنید
نه امروز و نه فردا
بگذار به سبک دیروز زندگی کنم
ساده ،پاک ، بی آلایش
من اگر نخواهم غل و غش این جماعت را
یا سادگی قاصدک را
فریاد نکنم ،چه رسالتی دارم؟
معصومیت ، نگاهی بود که امروز از ما دزیدند
و به فردا دادند....
مگذار لال شود هر که بر این خصم شمشیر کشید ....
-----------------------------------------------------------------
ما نمی بافیم از بهر فروش .... ما نمی گوییم کاین دیبا بپوش (پروین اعتصامی)
آسمان قهرش گرفت
خشک سالی را به آسمان التماس کن
حتی نماز باران هم بخوان
ما برای تپش زمین چه کردیم؟
برای خودت چه کردی!؟
دور از واژهای این حوالی
فارغ از این که انسانی
بگذار آسمانت بشوید
این همه ناخالصی ات را
شاید پاک شود رسم کهن
و بنگری رنگین کمان درونت را
قاصدک را فراموش نکن
شاید این آخربن پیام زمین به تو باشد
بگذار کمی عاشقی کند
پوستین پاره ی تن تو
شاید ندانی
شاید نفهمی
معنای زندگی را
فقط با قاصدک باش
بی ترس بی دلهره....