آدم های معمولی به آرزو هایشان فکر میکنند ،
و افراد حقیر مردم را می پایند
صاحبان دریا پس از مدتی صدای آن را نمیشنوند و چه تلخ است حکایت عادت........

امروز یکی از شعر های خودم رو اینجا میزارم لطفا نقد کنید:
ساقی بده پیمانه ای کز عشق حیرانم کنی
واندر میان خانه ای مست خرابم می کنی
جان بی می معشوق مکن تا من مبینم آه تو
از خانه بیرونم مکن آتش به جانم میزنی
ای گل فدای روی تو مستی نما در حال ما
تا تو به کام هر چه هست عشق نمایانم کنی
من عاشق افتاده ام دستم بگیر ای ساقیا
تا من بگیرم دست تو وقتی خرابم می کنی
این باده از خم ها مبین سر است اندر حال ما
کوس انالحقی بزن وقتی خرابم می کنی
من در ره معشوق و تو اندر پیاله دیده ای
کو راه را گم کرده ای از چه نگاهم می کنی
دل در کف معشوق دُر میان اطلسیست
تو ای صبا مگیران زآنکه خزانم می کنی
صبا 22/5/1387
این شعر ماله خودم نیست ولی با مفهمومه تو پست بعدی یکی از شعر های خودم رو میزارم.
نگذاريد علي بي كس و بي يار شود
نگذاريد مكر بني ساعده تكرار شود
نكند حفظ ولي بر همگان عار شود
نكند حق علي در عمل انكار شود
محرم راز علي(ع)نخل و دل و چاه شود
سيلي خصم زبون نقش رخ يار شود
نكند گرد حمل توطئه اي ساز كند
حب دنيا سبب بستن ابصار شود
كوفيان ننگ شما باد اگر
دور تاريخ دگر باره نمودار شود
نكند مكر بني عاص اثر ساز شود
مالك از حكم علي باز خبردار شود
نگداريد خوارج به لب نهر رسند
نگذاريد كه اين حادثه تكرار شود
نكند باز معاويه خريدار شود
در نخيله حذر از جنگ به اجبار شود
نگذاريد كه اصغر به سر دست شود
نكند حرمله بي رحم كماندار شود
نگذاريد كه اهل حرمش خوار شوند
نگذاريد كه شام زينبش تار شود
نگذاريد امر ولايت به همين ختم شود
نكند ابن اميه به سر كار شود
نگذاريد كه مشروطه نمايان بشود
شيخ نوراني ما ملعبه دار شود
نكند پير خراباتي ما نوش كند
جام زهري كه پرازكينه اغيار شود
«نيليا» آنچه كه شدعبرت ابرار شود
نگذاريد كه آن فاجعه تكرار شود
به امامت حجت بن الحسن... الله اکبر
در ازدحام بیماران گوشه کنار این سرزمین
و در میان انبوه نگاه بیماران
یک لحظه
فقط یک لحظه فکر کن:
اگر
هیچ انسان بیماری
یا هیچ بیمار انسانی
وجود نمیداشت چه می شد؟؟
پی نوشت:
شاید
آن هنگام هم
گدازه وار
دل من را به جوش می آورد
غمی که در صدف چشم شاپرک ها بود!!!
أقا اجازه! خستـه ام از این همه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیبآقا اجازه! پنجـره ها سنگ گشته اند
دیوارهای خسته از کوچه بی نصیب
آقا اجازه! بـاز بـه من طعـنه می زنند
عاشق ندیده های پـر از نفـرت رقیب
شیــرینـی وجـود مـرا تلـخ می کـنند
فـرهادهای کـینه پرست پر از فریب
آقا اجازه! گـنـدم و حـوا بـهــانـه بـود،
آدم نمی شویم! بیـا: ماجرای سیب
آقا اجازه! مـا دلمـان تنـگ می شـود
آقا اجازه! یاد شمـا کـرده ام عجیب
باشد، سکوت میکنم اما خودت ببین
آقا اجازه! منتظرند این همـه غریب…
توضیح : شعر ماله خودم نیست نمی دونم ماله کیه ولی قشنگه .
این آیینه بندان خیالی بشکند
از ناگفته های دلم گر گفته باشم
باید که بغض بی قراری بشکند
درشهر نشانی نبود مستان را
کاش میشد این جدایی بشکند
گر تو از سلسله رندانی
دعا کن این چشم انتظاری بشکند
ما که با یار عهدی جز مهر نداریم
بر سر عهد بمان تا بی وفایی بشکند
بیا تا دلم میل به ماندن دارد
ور نه این عهد واهی بشکند
صبا گر لایق دیدار نه ای غم مخور
بگذار تا این بغض خدایی بشکند